تبليغاتX
مسافرتنهایی







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات
 





سلام                

 

 

                  

      

یه داستان واقعی از خودم براتون مینویسم فقط ازتون میخوام نظر واقعیتون رو در این مورد بنویسین

داستان از اونجایی شروع شد که یه شب با بچه ها رفته بودیم بیرون. تو پارک نشسته بودیم ماشینم رو کنارمون پارک کرده بودم و داشتیم با هم صحبت میکردیم

چونکه ترمبنال اهواز برای نورآباد ماشین نداره ، مسافرها مجبور میشن با ماشین شیراز بیان و کنار پارکی که ما اونجا بودیم پیاده شن

خلاصه ساعت 12شب بود دیدیم یه دختر هم سن وسال خودم (20_21ساله) از اتوبوس پیاده شد

چون نیمه شب بود وپارک هم خارج شهر بود حدود یک ساعتی شد و خبری ازتاکسی نشد بعد از مدتی یه تویوتا کمری اومد کنار دختره وایساد با متلک به دختره گفت

امشبو مهمون ما باش فردا اگه زنده موندی میرسونیمت .

ما فکر کردیم حتمآ قبلآ با هم دوست بودن حالا پسره میخواد سربه سرش بزاره پس هیچی نگفتیم و فقط نیگا کردیم

(ما یه جایی نشسته بودیم که نه دختره و نه پسرا هیچکدوم ما وماشینمون رو نمیدیدن )

رفتم به دختره گفتم آبجی بیا بالا میرسونمت تا درخونتون ولی انگار ترسیده بود گفت نه بابام میاد دنبالم

ما هم هیچی نگفتیم و رفتیم سر جامون نشستیم

یه 10 دقیقه گذشت و دوباره سرو کله پسرا پیدا شد یکیشون از ماشین پیاده شد گفت بیا بشین وگر نه ......... (یه حرفی زد که سانسورش میکنم)

دختره گفت : ولم کنین وگرنه به پلیس زنگ میزنم پسره گفت : پلیس کجا بوده همه الآن خوابن

اون یکی پسره هم پیاده شد وبه زور دختره رو انداختن بالا وبردن .

من و یکی از بچه دنبالشون رفتیم . یه 4یا 5 کیلومتر از شهر خارج شدیم دیدیم منحرف شدن تو فرعی

دنبالشون رفتیم دیدم پیاده شدن زدم رو ترمز پریدم پایین نیما (دوستم) یکیشون رو گرفت با مشت زدش .

اون یکی هنوز خبردارنشده بود من ازپشت گرفتمش گفتم : ببخشید مزاحم شدم

یهو دختره الکی گفت : ای وای داداش حسین(به دروغ) به فریادم برس

با چوبی که عقب ماشین داشتم پسره رو زدیم و دوتاشون رو تو حالت نیمه جون بردیم گذاشتیم تو همون خونه ای که قرار بود برن و ..........

دختره رو که خیلی ترسیده بود بردیم برسونیم خونشون که یه دفعه گفت ببخشید گوشی موبایلتون رو بدین من زنگ بزنم

منم بهش دادم ولی کسی گوشی رو ور نداشت

گفتم میرین خونه گفت آره ما هم رسوندیمش .

فرداش ساعت 9صبح بود گوشیم زنگ زد . یه صدای غریب بود گفت سلام آقا نوید

-سلام

- خوبین ؟

- ممنونم شما ؟

- منم نیلا دیشب منو رسوندین خونه .

- خوب امرتون .

- اهل حال هستی یا نه ؟

- برای چی ؟

- یه مکان دارم 3تا پسر و چند تا دختریم اگه میای آدرس بدم ؟

- گفتم آره آدرس بده .

.

.

.

.

- منتظرتم بای عزیزم .

شماره 110رو گرفتم

- سلام پلیس 110 بفرمایین

- ببخشید یه مورد پارتی هستش میخواستم گذارش بدم .

- ما نمیتونیم بررسی کنیم با کلانتری تماس بگیر

سماره کلانتری رو گرفتم

-سلام کلانتری بفرمایین

- یه مورد پارتی تو خیابونه ......

نگذاشت حرفم تموم شه گفت : با 110 تماس بگیر و گوشی رو گذاشت

با خودم گفتم چرا وقتی که آدمهایی که دارن واسه انجام این کار که وظیفشونه نون میخورن هیچ عکس العملی نشون نمیدن ما کاری بکنیم ؟

در ضمن اینو بگم که من ازاون آدمهایی نیستم که دنبال سوژه های اینجوری باشم ها 

من کاملآ  با شادی و عشق و حال موافقم ولی نه اینقدر ناجورش که با کسی که تاحالا یه بار بیشتر ندیدیش بری .............)

آیا با من موافقین ؟


 
 

[+] نوشته شده توسط من وشاهکارم در 13:6 | |           







<-PostTitle->

<-PostContent->

[+] نوشته شده توسط <-PostAuthor-> در <-PostTime-> |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
سفارش قالب & داریوش قالبساز

< قالب و كدهاي جاوا >

... کد های زیبا سازی،کد موزیک و

... کد های زیبا سازی،کد موزیک و

داریوش قالبساز