از سينه تنگم دل ديوانه گريزد ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد
روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام
گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد
آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد
نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد
گرچه میدانم نميآيد،ولي هردم از شوق
سوي درميآيم و هرسو،نگاهي میکنم
من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

|