|
محاکمه عشق بود ...
او محکوم شد به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی .
قلب تقاضای عفو عشق را کرد ولی همه اعضا با او مخالفت کردند .
قلب شروع به طرفداری از عشق کرد : " آهای چشم مگرتو نبودی که هر روز آرزوی دیدن
اورا داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید ...
حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟! "
همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ....
وعشق تنها تر ازهمیشه بود ...!!!

|