|
سلام
دوست دارم خود را در تو ببينم قبل از ان که آب شوی و يا آب شوم ... خوب به یاد داشت که از آن گلوله ی برفی ی پرتاب شده تا کنون ، هرگز برف تکرار نشده است و این درست به مانند آن انگشتانی بود که کم می شدند اما هرگز تمام نمی شدند ، هنوز به یاد داری که انگشتان را می شمردیم از ده تا یک ، اما تمام نشدند و آن انگشتان نيز تکرار نشدند ؛ در آیینه ی آیینه ، همان گونه بود که بود و مرد کتاب فروش می رفت که تمام شود اما تکرار نشود ؛ شیطنت ام گل کرد ، با انگشت کوچک ام ، رد شیار کف دست اش را دنبال کردم ، شیار ، برای ام همیشه یادآور این نوشته ی روی کشاله ی ران اش بود که آهای دماوند را نیز مانده است تا تمام شود ، و من می گشتم در غرور دماوندش و این درست به مانند رد شیار گونه اش ، گواهی بود از فرجام ِ فریاد ِ وای ِ عاشقی که زیبایی اش را فریاد می کرد ؛ پاره های کتاب ِ باد برده ، ورق خوردند در هنگامه ی تردید افتادن و یا رفتن با باد ، به خود گفتم مگر نه این که برای اش گفته بودم که بگذار هق هق ام اندکی بيافتد تا بتوانم برای ات بنويسم از نای نی يی که در آيینه ی آیینه ات نشسته ؟ يادم می آیدکه از ديرباز خوب به یاد داری و می دانستی که چه گونه به اشک بنشانی ام و می بينم که هنوز هم خوب بلدی و خوب به یاد داری یاد ِ به اشک نشستن ام را ! قبل از این که به استوای گرم برسی و چون گوله برفی آب شوی ، و یا ذوب شوی ، بيا سه نقطه به سرا ؛ نقطه چين هايی که بايسته و شايسته ی پرکردن اش با عشق و اشک هستند . بگذار برای دیگران بگويم که اين باران پاييزی است که صورت ام را خيس کرده است اما ؛ تو که خوب می دانی چه ام کرده ای ! آه ، پیر از کار افتاده یی فوت بر خاکستر عمر می کرد ، تا بجوید یادها را و از آتش آن یادها شما گرم شوید و سوزان؛ که مگر نه عاشقی برازنده ی شماست ، را پژواکی باشید برای آن گلوی دیگر نخوانده ی او ! فقط می خواستی بشنوی که بگویم منتظرم باش ، می آیم . حتمن می آيم ولی شنیدی که گفتم به چشمان ام نگاه نکن ، می دانم که سرخ اند ! و می دانستی که پای در دنبال رد گفته ات خواهم گذاشت بی هیچ پیچشی و لنگی بر پای . با یک نگاه برای ات خواهم گفت از تفاوت در این که " تو " باشی و یا يا " توام " بشوی .حالا می فهمی چرا تا داد می زنم : " آهای " ، پژواک صدای ام این می شود : " هق ، هق "!
|