عشق را دوست دارم اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم ----------------------------------------------- وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند ------------------------------------------- خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ---------------------------------------------- شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم
یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد
یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد
یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود
Everybody knows that the dice are loaded Everybody rolls with their fingers crossed Everybody knows that the war is over Everybody knows the good guys lost Everybody knows the fight was fixed The poor stay poor, the rich get rich That's how it goes Everybody knows
مسافر داره نفس های آخرش رو میکشه
به یه نفرنویسنده مجرب برای ادامه دادن راه مسافر نیازمندیم
کاش می دانستم
چگونه می توان از انحنای رقاصه ی فاصله ها گریخت
و
به" تو"
رسید
کاش می دانستم
من محتاج تولدم
تولدی با تو
درست بعد از رفتن تو همه چیز شکست .
حتی هفت آرزویی که در اوج ناامیدیمان بر کاغذی نوشتیم و به امید برآورده شدنش هر شب هفت بار خواندیم و زیر بالشمان گذاشتیم.
همه چیز مرد
بعد از رفتنت من ماندم و بی آرزویی
من ماندم هفت نه٬ هفتاد هزار جای خالی
من ماندم و آغوش پر از خلا
می دانستی
می دانستی
تو هفت آرزوی من نه ٬ هفت شهر من نه . تو هفت آسمان من بودی
بعد از رفتنت من ماندم و هفت آرزوی ناکام
هفت آرزوی مرده
روز رفتنت ۷ کبوتر سپید از بام دلم پریدند و حتی یک بار از آسمانم گذر نکردند
درست بعد از رفتنت بود هفت کلاغ حسرت در لانه ی کبوتران آرزویم نشستند و آواز مرگ سر دادند
٬پاییز می رسید
هفت حسرت دلم تمام دلخوشی من شدند
هفت حسرت دلم را در کاغذی نوشتم اما این بار نه با تو . نه با مهر تو . نه با آرزوی داشتنت که فقط با غمت نوشتم و با اشک و آه و حسرت.
هفت حسرت دلم را دیگر هر شب نمی خوانم . به سوگ می نشینمشان...
آری
زمستان است
برف به سردی قلبت نیست
ولی آواز مرگ کلاغ ها را از همین نزدیکی .جایی مثل دل می شنوم.
یاد آن روز که درصفحه شطرنج دلت شاه بودم و با کیش نگاهت مات شدم
سلام
دوست دارم خود را در تو ببينم قبل از ان که آب شوی و يا آب شوم ...خوب به یاد داشتکهاز آنگلوله ی برفی ی پرتاب شده تا کنون ، هرگز برف تکرار نشده است و این درست به مانند آن انگشتانی بود که کم می شدند اما هرگز تمام نمی شدند ، هنوز به یاد داری که انگشتان را می شمردیم از ده تا یک ، اما تمام نشدند و آن انگشتان نيز تکرار نشدند؛ در آیینه ی آیینه ، همان گونه بود که بود و مرد کتاب فروش می رفت که تمام شود اما تکرار نشود ؛ شیطنت ام گل کرد ، با انگشت کوچک ام ،رد شیارکف دست اش را دنبال کردم، شیار ، برای ام همیشه یادآور این نوشته یروی کشاله ی ران اشبودکه آهای دماوند را نیزمانده است تا تمام شود ، و من می گشتم در غرور دماوندش و این درست به مانند رد شیار گونه اش ، گواهی بود از فرجام ِفریاد ِ وای ِ عاشقی که زیبایی اش را فریاد می کرد؛ پاره های کتاب ِ باد برده ، ورق خوردند در هنگامه ی تردید افتادن و یا رفتن با باد ، به خود گفتم مگر نه این که برای اش گفته بودمکه بگذار هق هق ام اندکی بيافتد تا بتوانم برای ات بنويسم از نای نی يی که در آيینه ی آیینه ات نشسته؟ يادم می آیدکه از ديرباز خوب به یاد داری و می دانستی که چه گونه به اشک بنشانی ام و می بينم که هنوز هم خوب بلدی و خوب به یاد داری یاد ِ به اشک نشستن ام را ! قبل از این که به استوای گرم برسی و چون گوله برفی آب شوی ، و یا ذوب شوی ،بيا سه نقطه به سرا ؛ نقطه چين هايی که بايسته و شايسته ی پرکردن اش با عشق و اشک هستند. بگذار برای دیگران بگويم که اين باران پاييزی است که صورت ام را خيس کرده است اما ؛ تو که خوب می دانی چه ام کرده ای ! آه ،پیر از کار افتاده یی فوت بر خاکستر عمر می کرد ،تا بجوید یادها را و از آتش آن یادها شما گرم شوید و سوزان؛که مگر نه عاشقی برازنده ی شماست ، را پژواکی باشید برای آن گلوی دیگر نخوانده ی او ! فقط می خواستی بشنوی که بگویم منتظرم باش ، می آیم. حتمن می آيم ولی شنیدی که گفتم به چشمان ام نگاه نکن ، می دانم که سرخ اند ! و می دانستی که پای در دنبال رد گفته ات خواهم گذاشت بی هیچ پیچشی و لنگی بر پای . با یک نگاه برای ات خواهمگفت از تفاوت در این که " تو " باشی و یايا " توام " بشوی .حالا می فهمی چرا تا داد می زنم : " آهای " ، پژواک صدای ام این می شود : " هق ، هق "!
سلامی به گرمای نگاهت وبه زیبایی چشمانت تقدیم به تو که آتش عشقت کویر خسته دلم را به آتش کشید
میخواهم بنویسم برای اوکه دوستش دارم تا بداند و بفهمد که دردنیا هیچکس اورا قدر من دوست ندارد چون به پرستوهای قلبم که به دیار یار رفته اند سفارش کرده ام : به او بگویید دوستش دارم ...........
..........عزیزم سلام
نمیدانم از کجاوچگونه شروع کنم چون برای اولین بار است که برای کسی که ازصمیم قلبم دوستش دارم دست به قلم میشوم پس اگه خوب وزیبا ننوشتم به خوبی وزیبایی خودت منو ببخش
دفعات اولی که دیدمت دلم نیومد چیزی بهت بگم چون میترسیدم ازمن ناراحت بشی آخه کی طاقت دیدن ناراحتی عزیزترین کسش رو داره
پس هیچی نمیگفتم وفقط محوتماشای تومیشدم و............
اما این بار که دیدمت دووم نیاوردم که هیچی نگم پس تصمیم گرفتم هرچی دردلم دارم رو بنویسم تقدیم به یار گلم بکنم وبهت نشون بدم که چقدردوستت دارم . اونقدر که حاضرم هر مانعی که سرراه رسیدن
به توست رو بردارم وبهت برسم.....
هرچی باید مینوشتم ، نوشتم حالا منتظر جوابت میمونم
حتی اگه لازم باشه تا آخر عمرم منتظرت میمونم اما ازت میخوامبهم نه نگی .
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت . بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم . آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ... بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را . مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ... جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ... وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ... من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ... اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ... از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟
عشق را دوست دارم اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم ----------------------------------------------- وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند ------------------------------------------- خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. ---------------------------------------------- شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!